پوشش رسانه ای کنسرت ها، نمایش و همایش ها، موسیقی هنری ایران

samandehi

logo-samandehi

مقالات

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

و آن روز فرا رسید... برای استاد پرویز مشکاتیان

گاهی اوقات فکر می کردم، شاید روزی مجبور شوم خبری نه چندان خوب را بر روی سایت قرار دهم و اینکه چگونه باید آن را کار کرد و...

تصور اینکه خبر ناگوار باید چگونه منتقل شود، برایم دشوار بود ولی خبر داریم تا خبر.

ولی احساسی که پس از رسیدن آن روز داشتم و دارم، به هیچ شکل قابل قیاس با آنچه فکر می کردم نیست.

و خبر رسید و...

آری...

 

و آن روز فرا رسید...

یکی از روزهایی که هیچگاه تصورش را هم نمی کردم.

باید خبر درگذشت کسی را کار می کردم و برای سایت آماده می کردم که هنوز از درستی خبر مطمئن نیستم. با دوستی تماس می گیرم که ارتباط بسیار نزدیکی با استاد دارد. آری... خبر درست است و باید آن را قبول کرد.

کلاس را تعطیل می کنم و به سوی خانه روان می شوم.

چه سخت است زمانی که مجبوری کاری را خلاف میل باطنی انجام دهی. ولی گریزی نیست.

باید بدترین خبر سایت در این نه سال را کار کنم...

 

و آن روز فرا رسید...

نوشتن متن برای استاد پرویز مشکاتیان، که با کارهایش زندگی می کردم، بسیار دشوار و ناشدنی بود، چه رسد به نوشتن متن خبر درگذشت استاد...

متن بیش از شش، هفت خط نصفه و نیمه نشد، ولی سنگینی اش بیش از هفتاد خط بود.

پس از پایان نوشتن متن، آن را چند بار خواندم، غیر قابل باور بود، نوعی ترس و اضطراب را در خودم احساس می کردم و بدتر از آن احساس بدی که مجبور بودم خبری دردناک را بر روی سایت قرار دهم.

چند عکس از استاد دارم، یکی یکی آن ها را امتحان می کنم، یکی از عکس ها را بسیار می پسندم، همیشه این عکس مشکاتیان را به عنوان تصویری تمام از وی می دانم، که وقار و ایستایی تمام کارهایش را می شود در او حس کرد.

خبر را با عکس می بینم، خبر را می فرستم، ولی هنوز کسی نمی تواند آن را ببیند.

آن را با ترکیب کلی سایت و تصویر استاد سبک و سنگین می کنم. زمینه مشکی و متن باید آن قدر بزرگ باشد که بقیه خبرهای سایت را له کند.

پس از کمی اصلاح، آن را برای دیدن منتشر می کنم و...

 

و اکنون پس از سه روز و پس از پایان مراسمی که امروز در تالار، دیدم، باور کردم که دیگر نمی شود استاد را دید...

روزی در دوران دانشجویی به همراه همکلاسی ها، کلاس سلفژ و دیکته را پیچاندیم و برای خرید بلیتی که از چهار صبح جلوی در تالار اسم نوشتیم، به سمت تالار وحدت رفتیم، در صف ایستادیم و هر کدام فقط دو عدد بلیت نصیبمان شد و عصر همان روز، پرویز مشکاتیان و گروه عارف را بر روی سن تالار، به همراه ایرج بسطامی و کیوان ساکت و... در حال اجرای مخالف سه گاه معروفش دیدیم و شنیدیم، همان سه گاهی که از روی ذوق بلافاصله آن را تمرین کردیم و چند جا اجرا کردیم.... و امروز باز هم در صف و در انبوه جمعیت جلوی در تالار، ایستادیم و با استاد خداحافظی کردیم...

ای کاش دوشنبه نمی آمد...

ای کاش...

ولی می شد امروز هم برای خرید بلیت کنسرت استاد پرویز مشکاتیان به گیشه تالار رفت، اگر...

ولی نشد...

 

رضا کلانتری

مدیر سایت موسیقی هنری ایران

دوم مهرماه هشتاد و هشت

این مطلب را به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

آخرین مطالب

یادداشت سردبیر

پربیننده ها

جشنواره موسیقی فجر سی و دو

کنسرت ها